الشيخ الكليني ( مترجم : كوه كمره اى )

473

الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي )

احمد گويد : ابو يعقوب گفت : من ابو الحسن ( ع ) را با ابن الخضيب ديدم ، ابن الخضيب به آن حضرت گفت : پيش برو قربانت ، در پاسخ او فرمود : تو مقدم هستى ، چهار روز بيشتر نشد كه چوبهاى شكنجه را به ساقهاى ابن الخضيب بستند و سپس خبر مرگش اعلام شد . احمد گفته كه : از او روايت شده است كه چون ابن الخضيب در بارهء خانه‌اى كه آن را از امام ( ع ) مطالبه مىكرد سخت‌گيرى نمود ، امام به او پيغام فرستاد كه من هر آينه به وسيلهء در خواست از خداى عز و جل تو را به روزى مىنشانم كه اثرى از تو به جا نماند و خدا عز و جل ابن الخضيب را در همان روزها گرفتار كرد . ( 1 ) 7 - يكى از اصحاب گويد : من رو نويس نامه‌اى كه متوكل به امام ابى الحسن سوم ( ع ) نوشته بود در سال 243 از يحيى بن هرثمه گرفتم و اين متن آن نامه است : بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ اما بعد ، به راستى امير المؤمنين قدر تو را مىداند و خويشى تو را منظور مىدارد و حق تو را لازم مىشمارد ، هر چه براى اصلاح حال تو و خاندانت لازم باشد منظور مىگردد و وسائل عزّت تو و عزّت آنها فراهم مىشود و خوش بختى و آسودگى براى شما و آنها تأمين مىگردد ، و به دين كار خشنودى پروردگارش را مىجويد و اداى آنچه بر او در بارهء شما و آنها واجب است و امير المؤمنين رأى داد كه عبد الله بن محمد ( از طرف متوكل والى بر جنگ و نماز بوده است در مدينه ) طبق نظر شما كه مرد نادانى است و قدر شما را سبك كرده است و شما را متهم به كارى كرده است كه امير المؤمنين مىداند از آن بر كنار هستى و در نيت خود بر ترك طلب آن صادقى و خود را اهل آن نمىدانى ، از حكومت و تصدى امر و جهاد و نماز مدينه معزول است